ایستگاه آخر
-
تاریخ: 1400/11/26 ساعت: 0:28
من حتی یه لحظه نمیخوام برنجونمتنمیخوام دلگیرت کنمنمیخوام فکر بد کنینمیخوام فکر کنی دوست داشتنت رو نمیفهممخدا شاهده که هیچ وقت نمیخوام برنجی ازمبنابراین دلم میخواد این آخرین پست این وبلاگ باشه، برای همیشهتا مطمئن باشم چیزی ناراحتت نمیکنه
منه ساده لوح!
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 15:36
عشق یه گول ه، باید خورد گاهی نمیشه از دستش در رفت. درستش اینه که باورش کنی، حتی اگه دروغ باشه. بزارید یه داستان بگم:رابرت داینس زو، زمانی که قهرمان یه مسابقه بزرگ شد و مقدار زیادی پول نصیبش شد، در پای
حاکم تویی
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
به سرنوشت اعتقاد نداشتم، داشتما، کم. فکر میکردم آدم ها میتونن با تلاششون به جایی که میخوان برسن. فکر میکردم اگه نرسیدی، یعنی به اندازه کافی تلاش نکردی.اما بعد از یه سری اتفاقات فهمیدم ما فقط بازیچه ای
مرا عهدیست با جانان ...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
بعضی از جملات رو که میشنوی، با خودت بارها مرورش میکنی، هر بار بهش فکر میکنی یه لبخند میاد رو لبت، که عجب چیزی گفته، دمش گرم.بعد میشه ملکه ذهنت، بعد هی با خودت تکرارش میکنی.مثل این بیت "که مرا عهدیست ب
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را ...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو که هرگز نتوان یافت همانندش رامنم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کردغزل و عاطفه و روح هنرمندش رااز رقیبان کمین کرده عقب میماندهر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را!مثل آن خو
اولین وصیتنامه
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
اولین وصیتنامه ای که از یه شهید خوندم، وصیت نامه یه شهید ساروی بود.من که نصف حرفاشو نفهمیدم، ولی اون لابه لا، یه چند بیتی شعر بود، که اصولا باید با فهم اونا مشکل میداشتم. ولی هیچ وقت یادم نمیره بیت ها
بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمیشن
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
امروز وقتی به این شعر نزار قَبّانی رسیدم، به طرز عجیبی به دلم نشست.بعضی هارو هر چقدر چیزای خوب جلوشون بزاری، بهشون بچشونی، تلاش کنی برای فهموندن و قانع کردن، باور نمیکنن، عوض نمیشن، نمیفهمن.اونوقته که
ماندنی ترین
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
این دفعه آنا این پست رو برام فرستاد و من چقدر خوشم اومد:"اگه واقعا دوستت داره، نه میره، نه میزاره بری.اگه عیب از خودشه، خودشو جمع و جور میکنه.اگه عیب از تو باشه، میمونه و آدمت میکنه." چقدر محتاج کسیم
تو در من پیدایی.
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
یه روزی همه میفهمن، از این سر تا اون سر، حتی اگه من چیزی نگم، حتی اگه حرفی نزنم.وقتی نگاهت میکنم، وقتی کمکت میکنم، وقتی بهت گوش میدم، وقتی شعر میخونم برات.چطوری میشه نفهمن، حتی اگه من حرفی نزنم؟تو در
من از خط های مرگم عبور کرده ام ...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
بچگی ها روزهای تولدم پر از ذوق و شوق بود. اما الان اگه پیام های عزیزان و دوستانم نباشه، این روز هم با روزهای دیگه م هیچ فرقی نداره.دیگه هیچ چیزی مثل گذشته نیست، بعد از 102 تا ایمیل دیگه واقعا هیچ چیز
آرامش زیارت
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
بعد از مدتها با یه پیشنهاد رفتم امامزاده قاسم.قدیما زیاد میرفتم اما این اواخر کم سعادت شده بودم.یه ضریح کوچک و یه حریم پر از آرامش.امام زاده قاسم کلی حس خوب تو وجود آدم سرازیر میکنه. یه آقای پر کرامت
شهریار
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 16:22
امروز یه شعر از شهریار دیدم، فقط بیت اول رو. دیدم هر جایی هر کسی جای من باشه، هیچ وقت من نمیشه.فرض کن شعر خوندن بلد باشه، ناز کشیدن بلد باشه، فرض کن با حرفاش قانعت کنه، دلتو آروم کنه، حتی عصبانیت هاش،
بحران سی سالگی
-
تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 17:15
از وقتی یادمه تلاش کردم برای فهمیدن، همیشه کنجکاو بودم و نکته بین و جزیی نگر. همیشه سعی میکردم مفاهیم پنهان رو پیدا کنم و از این کشف کردن لذت میبردم. بعدها از کشف شدن هم لذت میبردم، بخاطر همین خیلی چ
یه پاتو بردار
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 7:56
توی سال هایی که برنامه ی "روایت فتح" شبهای جمعه، رو آنتن برای پخش تلویزیون می رفت، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که داستان اینجوری بود:دوتا قایق، کنار هم ایستاده بودند یکی به پشت جبهه می رفت، یکی به س
شازده کوچولوی بیچاره
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 7:56
همیشه فکر میکردم عاشق بودن سخت ترین کار دنیاست. چون باید براش خیلی کارها بکنی، باید براش تلاش کنی، بدویی، خارهاشو تحمل کنی، ازش مراقبت کنی، براش بمیری، نگرانش باشی، صبور باشی، از خودت بگذری، خودتو نبی
وقتی پشیمون میشی و نمیشی
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 7:56
یه روزایی تو زندگی هست که تصمیمی میگیری و اشتباهه، جرات پذیرفتن اشتباه اولین قدمه پاک شدنه.بعضی آدمها بهانه میارن، اونقدر که این شد، اون شد، اونطوری شد، تو اون کارو کردی، و در نهایت توجیه میکنن.صُمٌّ
تنهایی
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 18:02
مدتیه تو شعر های سعدی و حافظ و مولانا دنبال تعریف روشنی از عشق می گردم. چقدر عشقشون عجیب و غریبه. سعدی که از نظرم نهایت عشق رو درک کرده و چه خوشبخته چنین آدمی.پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را - الله ا
زیباییه بی انتها
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 18:02
زیبایی های بی انتها رو خدا آفریده تا حالتو خوب کنه، تو لحظات بد لبخند به لبت بیاره و حسش کنی با تمام وجودت. بو کنی و لذت ببری و بگی خدایا شکرت.واسه اینکه "گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود اما
شروع
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 6:37
هر چیزی از یه لحظه ای شروع میشه. دنیا از bigbang، مسابقه با پرچم، جنگ با اولین گلوله، صبح با سلام خورشید، رابطه با اولین کلامش، آدم با تصمیمش. سر دو راهی ها، تصمیم هاست که شروع یه چیز جدیده و زندگی ما
کلافگی
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 6:37
بعضی شبا غمگینن. همینطور الکی الکی. خودتم نمیدونی چته ولی دلخوری، ناراحتی، غمگینی.حس میکنی درکت نمیکنه، نمیفهمتت. حس میکنی مثل قبل نیست. کارهای گذشته رو نمیکنه. وقتی سنگینی رهات میکنه، تلاش نمیکنه.بدت