و قشنگ ترین جاش اون جایی بود که با یه لباس سبز مخملی، جلوی میوه فروشی های سر کارگر، زد رو پشتم و وقتی برگشتم بغلم کرد.
نمیدونم تعبیرش چیه، ولی هر چی حس کلی چسبید لامصب.
آدم دو تا دوست داشته باشه که انقدر نگاهشون محبت آمیز باشه و لبخندشون قشنگ هیچی از دنیا نمیخواد.
ادامه:
به یه ساعت نرسید این پست رو ویرایش کردم. بعضی حسها رو آدم یادش میره، زمان میگذره و تو سعی میکنی اونایی رو که میخوای به یاد بسپاری. یه دفعه یه زیر خاکی پیدا میکنی و خیلی چیزا رو یادت میندازه.
کی بهتر از تو درکم میکنه داداشی؟ شاید هر دو یه سرنوشت داشتیم. گاهی بعضی چیزا مقدر آدمه، هر چی ازش فرار کنی دنبالت میاد و تو رو هم عوض میکنه، میشه چیزی که نبودی و نیستی.
بعضی آدمها با ظاهر دوست میان تو زندگیت، حتی بیشتر، کلی ادعا میکنن، و آخرش باید گفت که این همه لازم نیست، من با یه ذره اول گولتو خوردم.
آدمهایی که از سر تنهایی یا بی پناهی میان، شاید دنبال سرگرمی میگردن، ولی تو رو میکنن بازیچه ی دستشون و آخرش با حرفاشون تو رو پیش خودت محکوم میکنن. تو رو در مقابل خودت قرار میدن و میرن.
وقتهایی که آتیش جنگی که بین تو و تو راه میندازن، اونقدر بزرگه که یه عمر میسوزونه آدمو. بعد اینطوری میشه که سر تا پای وبلاگم میشه عذاب وجدان، عذاب وجدان، عذاب وجدان.
و میگذره و تو بعد سالها تازه یادت میاد، میفهمی، متوجه میشی و درک میکنی که این یه بازی بیشتر نبوده.
لبخندهای دروغین، محبت های از سر ریا، مهربونی های نخ نما و تو چقدر باورشون کردی.
گاهی دل آدم میسوزه برای خودش، که چرا دلسوزی به خرج دادم و چرا باور کردم. همین هاست که باورهاتو میشکنه و از اون طرف بوم میفتی.
و این حق رو برای خودت قائلی که نشون بدی که فهمیدی.
دارم جهان را دور میریزم، من قوم و خویش شمس تبریزم
برچسب:
نویسنده: ساحل ابراهیمی